تنم مي لرزد. چقدر اميدوار داشتيم مي شديم. با خودم گفته بودم اگر نتيجه به نفع ما بشود، برمي گردم. برمي گردم براي دل خودم، روسري ام را سفت مي بندم و يک گوشه کار را مي گيرم. مي روم برنامه ريزي آموزش مي کنم، يک کاري براي دل خودم مي کنم، با وجودي که مي دانم هر کي براي اين مملکت کاري کرده، جز فحش و تخريب چيزي بهش نماسيده. خوب بلدند اين حرامزاده ها که اميدمان را نااميد کنند. با اين که خيلي وقت است ياد گرفته ام دلم را خوش نکنم، هي فکر مي کردم که رابطه ها خوب مي شود، مي شود رفت و آمد، مي شود اينقدر ضايع نبود.
آدم بيماري است اين آدم، همان روز که پلي تکنيک آمد و در جواب شعارهاي ما لبخند زد و باي باي کرد فهميدم که بيمار است. شهوتِ قدرت دارد. روحيه اش طوري نيست که شکست را بپذيرد. مرور زمان اين را بهش ياد داده که مي شود با خيانت و دروغ و کمي مالش هيچ شکستي نداشته باشد. معلوم بود که نگاهش، لبخندهايش، حاشا کردن هايش بوي حرص مي دهد. شرط بسته بودم که تقلب مي کند، روحيه اش جز اين نيست، دلم را خوش کرده بودم.
امشب دلم خيلي ناجور غم دارد. به اين زن ها نگاه مي کنم، که همسن مادر من هستند. با موهاي درست کرده و گردنبندهاي درشت، متشخصانه دور ميز نشسته اند و مي خندند. مادر من الان چه کار مي کند؟ او اگر اينجا بود، موهاي اين زن را دوست داشت، مادرم زماني قرتي بوده، همه مدل ها را بلد است. او موهايش را کي مي خواهد درست کند؟ کي مي خواهد با دوست هايش خيابان برود و آهنگ بشنود؟ جوانيش به چه گذشت؟ به جواب دادن به مديرهاي مدرسه بوگندو براي نازکي جورابش، به گريه کردن به گريه هاي هر صبح من که مي خواستم سر کار نرود. آه که خيلي دلم گرفته.
دلم براي تمام تنهايي که لرزيد و دل هايي که منقبض شد مي سوزد. به اميدهايي که نقش بر آب شد. آن ها همين را مي خواهند، که ما از اين مملکت دل ببريم، که يک مشت معلولِ مفعول باشيم، خدايا هستي؟ عدالتت فقط براي خارجي هاس؟ آن ها برقصند و در جواب سوال هاي سياسي بگويند آي دُنت کِير؟ جواني من چه؟ خواهرم چه؟ پسرخاله هايم چه؟ پس اين سيب دنيا که مي فرستي هوا و چرخ مي دهي کي براي ما چرخ مي خورد؟ ها؟