- ترم اول تمام شد. بیشترین چیزی که از چهار ماه و دوازده روز گذشته در ذهنم مانده خطوط زیاد و ریز برق فشار قوی موجود در مغزم است و مهمترین خاصیت روزهایش، نداشتن کنترل من بر زندگی. حسی که زیاد برایم آشنا نبود. عقل آدم می گوید خوب بعضی وقت ها اینجوری است دیگر، اما روح لوس آدم طاقت ندارد. زمان چیز خوبی است که باید بگذرد.
- هرچه به دنیا و دل خودم گند زدم، ال حم دو للا که در دانشگاه سربلند شدم. با آن همه اشک های شب امتحان و داغ شدن و گر گرفتن سر کلاس ها و آن همه سختی نو انگلیش بودن، شکر که آخرش خوب شد. بو - مهربان استادم- می گوید که من واندرفول بوده ام و دل همه را شاد کرده ام. بو آدم خوبی است. همیشه حرف های خوب می زند. می گوید ترم اول سخت است. می گوید ما موفق می شویم. هر دفعه از دفترش بیرون می آیم، دلم محکم می شود. می فهمم هنوز به من اطمینان دارد، با آنکه هیچ کاری برای پروژه ام نکردم. وقتی شل و ناامیدم، او امیدهایش را قطعی می دهد. مثل من نیست که هنرش در حرف زدن فازی بودن باشد و هی بگوید شاید، نمی دانم. هیچ مهم نیست که حرف هایش چقدر واقعی و منطقی هستند، مهم این است که حال آدم را بهتر می کنند. از شجاع بودن و قول دادن نمی ترسد. بو آدم خوبی است. عمرش به این دنیا.