تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال -


- نمی دانم چه جوری شدم که اینقدر نوشتن برایم سخت شده. اصلاً این دکمه اینجا را که می بینم دلم نمی خواهد حتی رویش بزنم. انگار که من اینجا کار بدی کرده باشم. سخت شده است نوشتن در این حال چرخ زدن در فضای خالی. از وقتی اینجام، انگار به دیفالت کارخانه برگشته ام. هیچ اثری از اندوخته ها و تجربیاتم نیست. در یک لحظه، همان شب اول، انگار همه چی پرید. باید بنشینم و فکر کنم که من در این شرایط چه کار می کردم. انگار که از خودم تقلید کنم. مخم بالکل تجزیه نمی کند، تصمیم نمی گیرد. ساده شده انگار. برای همین تا می خواهم بنویسم، می ترسم که خودم نباشم. هیچ سبکی در کار نیست. باید بنشینم نوشته های قبلی را بخوانم تا بفهمم چه جور آدمی بوده ام. این ذهن اصلاً بچه شده. یا پیر شده. تمام آن عقاید و پای استوار دود شده رفته هوا. هیچ نمی دانم کجا هستم، چه می کنم. این چه وضعی است اصلاً؟ پس زندگی در آن ایران لامصب چی به من یاد داده؟ چه روح و روانی برای من ساخته که هیچ نیست؟ من هیچ نمی دانستم چه شبکه محکمی است چهار تا رفیق و چهار تا فامیل. آن هم وقتی که در مریخ پرت کرده باشی خودت را و هیچ امیدی هم به رفت و آمد نباشد. دلم خالی شد.


- اصلاً این آمربکایی ها یک ورژن ایرانی ها هستند که میهن پرستند و چس کلاس مخفی بذار تر. این چس کلاس مخفی مفهوم مهمی است . ما چس کلاس های ضایع تری داریم. اینجا اینقدر ناجور محله و شیب دماغشان را توی چشم هم نمی کنند، داف بازی های ریز دارند. مثلاً این هم اتاقی عزیزم، کریستن خانم، از روز اول چنان تأکیدی بر مفهوم ریسایکلینگ کرد که ما هیستری شده بودیم و  تمام برچسب های شیشه ها و قوطی ها را از می خواندیم که آیا ریسایکل می شود یا نه. دو تا سطل آشغال هم با انواع دستورالعمل های رنگی که جعبه پیتزا را اینجا نندازید و آنجا بندازید در خانه و پارکینگ تعبیه شده بود که یعنی موضوع جدی است. دو ماه که گذشت و ما دیدیم این خالی نشد، به کریستن جان گفتیم که این را ببر که گفت یک جا در دانشگاه هست که بلد نیستم و باید پیدا کنم. این طور است سیستمشان. اهل ریز کلاسند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 23:37  توسط آناهیتا  |