فرامرز، کیانا، آلفردوی 1، آلفردوی 2 و جمیسون متشکرم. در این روزهای پر فکر و پر دل سنگینی که هر لحظه اش باید به دنبال برای امید به ادامه ی روز بگردم، هر کدام از شما یک جور غمی از این دل برداشتید. گاوهای دلتان پر شیر.
- فرامرز: فرامرز در سوپر مارکت ته پاساژ سوپر استاپ چهارراه ولیعصر کار می کند و کمی شیرین مغز است، یعنی موقع حساب کتاب دیگر طاقتش تمام می شود. در بدو ورود مغازه بالای سر مشتری عکس بزرگی از فرامرز هست که دارد نگاهی مشکوک به شما می اندازد؛ که خیلی ناز است و خاطره اش موقع ظرف شستن هی یادم می آید.
- کیانا: این هفته که مشکلات شخصی خفه ام کرد و از خودم و همه چی نفرت زده شدم، کیانا از خودش گفت و باعث شد که من خودم را جمع کنم. آدم های مبارز را دوست دارم، کیانا یکی از آن هاست. این را هم بگویم که همچین هم آدم خوبی نیست، هی خواست در خلال مهربانی مرا قلیونی کند، که خوب در این زمینه ها دلیلی نمی بینم مقاومت کنم.
- آلفردوی 1: آلفردوی 1 کاری نکرد، فقط به من گفت که اگر او را به ناهار دعوت کنم، رتبه ام در نظرش بالا می رود. که خوب او با مفهوم مشهدی هیچ آشنا نیست. در این وسط من فکر می کنم که این ها واقعاً آیا هیچ وقت موهای زائدشان را نمی زنند که بهشان نگویند گِی؟ می شود آیا؟
- آلفردوی 2: آلفردوی 2 آدم قوی بوده است. او بعد اینجا آمدن مثل من غمگین شده بوده. خیلی غمگین. که به کلمبیا برگشته و بستری شده. اما حالا خیلی خوب است. او به من فوت های مبارزه با غمگینی را یاد می دهد. اینکه هیچ وقت نباید به آمدنم شک کنم.
- جمیسون: کاش جمیسون خودش بداند چه معجزه ای است. شاید هم می داند. من جمیسون را در استراحت بعد کنکور 81 در اتاق چت پیدا کردم. او متولد فیلادلفیا است و بسیار آزادمرد است. آن موقع که همه در چت پیک و میک می خواستند او نخواست. در تمام این سال ها محترم بود و موقع زلزله بم نگران شده بود. تهران که آمده بودم، آدم هایی دور و برم بودند بعضاً عوضی. هیچ نمی شد روابطم را هندل کنم. در تمام آن سال های 19 و 20 سالگی جمیسون با همان ایمیل های هر از چند گاهیش روزم را عوض می کرد. کلمه هایش جادوست. آنتن هایش خوب کار می کند. او بود که SOP من را تصحیح کرد و می خواست برای ویزای پسر عمویم به واشنگتن نامه بنویسد. حالا جمیسون چند کلمه ای فارسی بلد است. گوگوش و مهرشاد را می شناسد و آهنگ هایش را برای مادرش می گذارد. دیروز جمیسون به من ایمیل زده بود. نوشته بود که ناراحتی هایم ناشی از قدرتم است و گفته بود که دوست واقعی من است. که خودم می دانستم. تحسینم کرده بود که جرأت کردم آمدم و تطبیق پیدا کردم. در فیس بوک گشتمش آمد: جمیسون ملی، کسی که حرف هایش برای یک عمر کافی است. شاگردهایش درست کرده بودند. جمیسون هر کسی نیست. عمرش دراز.