تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال
 

حقیقت این است که نوروز خودش آن جا می آید، اینجا باید به زور کشیدش.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 23:54  توسط آناهیتا  | 


گویند یکی از بچه ها، سرخوش و فرحناک و با مبلغی دل گرفتگی در بدو ورود به آمریکا در فرودگاه جان اف کندی پیاده می شود و همانند من، برای چک شدن مدارک و بار از پرواز بعدی جا می ماند. آقای مذکور که نمی خواسته تا صبح در فرودگاه بماند و مثل من هم پر مدعا نبوده که ادعای هتل کند، تصمیم می گیرد که حال که این طور شده برود نیویورک را هم ببیند. مخلص کلام اینکه سه صبح توسط سیاهی هفت تیر به دست در ساب وی مورد تجاوز قرار گرفته و پول و عفت را یک جا به باد می دهد. حالا دم سال نویی این ها را گفتم که جماعت جوان بدانند زیاد کول بازی در نیاورند و برای خودم گفتم که شفاف شود بدتر از این هم می شد بشود و احساس خوش شانسی کنم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 15:38  توسط آناهیتا  | 


اکسیژن رویاهایم بودی، هیچ نفهمیدم کی روی خاکسترش آب ریختی.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 12:32  توسط آناهیتا  | 


کشف شده است که وقتی به من بر می خورد بسیار سلیس و سریع انگلیسی صحبت می کنم و تته پته کردن را بالکل بی خیال می شوم.

نتیجه: هیچ گاه سعی نکنید آدمی که اسهال است را قهوه ای کنید. خوش رنگ نمی شوید.


+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:56  توسط آناهیتا  | 


وبلاگ ها دوستان قدیمی من شده اند که دلم برایشان تنگ شده بود این همه وقت... چقدر زندگی به موازات هم پیش می روند... فکر می کنی زمان باید برای غمت بایستد، بعد می بینی برای هیچ کس نمی ایستد..چیز پیچیده ای شده است این زندگی. اصلاً بدجور جدی شده است. هی می خواهد به من بفهماند که من سخت و درازم... لا الاهه الل لاه


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 23:56  توسط آناهیتا  | 

 

می­ شود از دوری گفت و اینکه این دوری قلب آدم را جور دیگر می­ فشارد. که فک آدم قفل می­شود. که باید فاصله ­ات قطر زمین باشد تا بفهمی. می­ شود ساعت­ ها از این هم گفت که هیچ نمی­ دانستم که هر کاری کنی، بعضی وقت­ها فقط به اندازه­ ی­ همه دخترهای ممکن خاطر آدم حفظ می­ شود. که خوب خیلی غمناک است. 

 اما می­ گویم اینجا دریا هست و چیزهای شاد بسیار هست و کنسرت هست. هوا دارد و مانتو هم ندارد، دانشگاهش در ندارد و نگهبان ندارد. می­ شود تو اتوبوس نشست و بوس کردن بچه­ ها را نگاه کرد و به آدم حس پیرزنی دست بدهد که به سرخوشی جوانان لبخند می­ زند. می­ شود شورت­ های فراوان دید که برای خودش شادی­ ای دارد. آزمایش داد و حسن را دید و فهمید فارسی زبانی هم قرابت می ­آورد و دلت محکم بشود که او دیگر شاید خانه­ ای هم در کشورش نداشته باشد.

 تازه باد که بیاید فکر کنی که روسری ­ات افتاده و خنگ بشوی. سبزه عید بگذاری که کچل و زشت شود. اما حواس جمع بوده ­ای و زود گذاشتی و می­ شود یکی دیگر ردیف کنی. هفت سین را برای بقیه تعریف کنی و پز بدهی که سال ما دقیق است و لحظه­ ای است که خورشید دقیقا عمود بر استوای زمین می‌تابد. همین زمین عزیزی که می­ چرخد در مدارش و تو با آن می­ چرخی و مغزت هم می­ چرخد و غم و شادیت با هم قاطی می­ شود.

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 15:18  توسط آناهیتا  |