تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال

من که نویسنده شدم، داستان هایم پایان خوبی خواهند داشت. آدم ها به هم می گویند دست از سرت بر نمی دارم. که من آمده ام و همه چیز دیگر را می برم. عشاق من با دهان باز مبهوت هم می شوند. کاری جز خوشبخت شدن و خوشبخت کردن ندارند. گلبرگ به هوا پرتاب می کنند و سفت به هم می چسبند و تلو تلو می خورند. لُپِ هم را نوازش می کنند، همیشه وقت دارند، آزاد اندیشند و لانه ای می سازند و در آن خوشبختند و پیر می شوند. 

داستان های من پایان خوشی خواهند داشت تا جای این همه پایان غمگین را بگیرند. داستان های من حال آدم ها را بهتر می کنند.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:33  توسط آناهیتا  | 


به انتظار می نشینم و جستجو می کنم، و دیگر خود را به طرز دیگری گول نمی زنم، حتی اگر خسته تر از حالا باشم.


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 1:8  توسط آناهیتا 


اصلاً این یک مصیبت من از بچگی بوده است که وقتی خسته ام و خوابم می آید چطوری پاشم لامپ را خاموش کنم. اولین کار این بود که چوب دستی گردوی بلندی که برای مبارزه با دزدهای احتمالی زیر صندلی عقب ماشین می گذاشتیم را به اتاقم آوردم و خواستم وقتی روی تشکم با آن روی کلید لامپ بزنم، که سنگین و غیر قابل تنظیم بود و نشد. بعد به ذهنم رسید که یک ناخنم را بلند کنم تا یکی دو متر بشود و با آن کلید را بزنم. زرنگ بودم و حتی فکر کردم که طول ناخن هایم را متفاوت کنم تا بشود برای کارهای دیگر مثل عوض کردن کانال تلویزیون از هر جای خانه استفاده کنم. البته داشتن ناخن های چند متری در اندازه های مختلف به اندازه کافی عجیب بود که بی خیال موضوع شوم و چند وقت بعد که عکس یک مرتاض هندی را دیدم که ناخن هایش از شش سانتی فِر خورده بود، به خودم مرحبا گفتم که اقدامی نکردم. بعدها قضیه به کشیدن پتو روی سر و انتظار برای اینکه یکی به دستشویی برود و وسط راه لامپ اتاق من را هم خاموش کند کشید. تا به حال قضیه همینطور لاینحل مانده است و من از بس با لامپ روشن خوابیده ام  تمام روز چشمهایم می سوزد. حالا باید منتظر بمانم که لوسترهای کنترلی ارزان بشوند. البته این هم زیاد کاربردی نیست چون معمولاً هر جا بخاری باشد من می خوابم، نمی شود که همه لوسترها و مهتابی ها را کنترلی کرد، مگر اینکه خیلی ارزان شود. این ها را گفتم که بگویم من یک حساس پرتوقعم!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 23:38  توسط آناهیتا  | 

 

زمان هایی بودند که سخت گذشتند و من نمی دانستم که اطرافیانم دوستم دارند. فقط یک لایه­ ی احمقانه­­ ی سطحی این قابلیت را داشته که این همه چیز را پنهان کند و به زیر بکشاند. روابط دیر وقت حساسیت خود را نشان می دهند، که آدم هایی بوده اند که هیچ دوستشان نداشتم و فکر می کردم دارم و آدم هایی بوده اند این همه وقت که دوستم داشته اند و من هیچ نمی دانستم. که ای کاش ذره ای پوست کنی در من بود تا این چیزها را زود بفهمم.

اشکی روی ظرفشویی می ریزد و من دستم را در موهایشان فرو می کنم، که این همه موهایشان منحصر به فرد بوده است آیا؟  دلخوشی یعنی همین موهایشان و بغل کردنشان و امید دادن که من تف سر بالا هستم. دلخوشی یعنی این که این انگشت من احتمالاً وقتی سوخته که من از بوی چوب و آتش سرخوش بوده ام. یعنی که سکوت یعنی همان سکوت.      

جاده هست و چیزهایی که دیگر نمی توان دید و مغزی که ثبت می کند. که روزگار مسافر همین است. اما حیف بود که من عزیز این ها و این ها عزیز من بودند و من مطمئن نبودم و زمان هایی بودند که می توانستند سخت نباشند.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 0:36  توسط آناهیتا  |