من که نویسنده شدم، داستان هایم پایان خوبی خواهند داشت. آدم ها به هم می گویند دست از سرت بر نمی دارم. که من آمده ام و همه چیز دیگر را می برم. عشاق من با دهان باز مبهوت هم می شوند. کاری جز خوشبخت شدن و خوشبخت کردن ندارند. گلبرگ به هوا پرتاب می کنند و سفت به هم می چسبند و تلو تلو می خورند. لُپِ هم را نوازش می کنند، همیشه وقت دارند، آزاد اندیشند و لانه ای می سازند و در آن خوشبختند و پیر می شوند.
داستان های من پایان خوشی خواهند داشت تا جای این همه پایان غمگین را بگیرند. داستان های من حال آدم ها را بهتر می کنند.
به انتظار می نشینم و جستجو می کنم، و دیگر خود را به طرز دیگری گول نمی زنم، حتی اگر خسته تر از حالا باشم.
زمان هایی بودند که سخت گذشتند و من نمی دانستم که اطرافیانم دوستم دارند. فقط یک لایه ی احمقانه ی سطحی این قابلیت را داشته که این همه چیز را پنهان کند و به زیر بکشاند. روابط دیر وقت حساسیت خود را نشان می دهند، که آدم هایی بوده اند که هیچ دوستشان نداشتم و فکر می کردم دارم و آدم هایی بوده اند این همه وقت که دوستم داشته اند و من هیچ نمی دانستم. که ای کاش ذره ای پوست کنی در من بود تا این چیزها را زود بفهمم.
اشکی روی ظرفشویی می ریزد و من دستم را در موهایشان فرو می کنم، که این همه موهایشان منحصر به فرد بوده است آیا؟ دلخوشی یعنی همین موهایشان و بغل کردنشان و امید دادن که من تف سر بالا هستم. دلخوشی یعنی این که این انگشت من احتمالاً وقتی سوخته که من از بوی چوب و آتش سرخوش بوده ام. یعنی که سکوت یعنی همان سکوت.
جاده هست و چیزهایی که دیگر نمی توان دید و مغزی که ثبت می کند. که روزگار مسافر همین است. اما حیف بود که من عزیز این ها و این ها عزیز من بودند و من مطمئن نبودم و زمان هایی بودند که می توانستند سخت نباشند.