تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال
 

کاش خشن تر می شد ظاهرم، همانطور که باطنم است. این یک خاصیت من است. و خاصیت دومم احتمالاً این است که تلاش هایم برای فهماندن حرف هایم با سکوت مواجه می شود؛ که این خاصیتِ دردناک تری است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 2:9  توسط آناهیتا  | 


به هاچ می گویم: اگر گاهی شستم بالا می رود به تو ربطی ندارد، شخصیتم معیوب است.
به باب می گویم: تو سوار شو دورت بدهم دور خانه، اما بدان که وجودت تاجی روی سرم است که خودم حسش می کنم.

این روزها در تاکسی و تخت و حمام اشکی می شوم. شلوغ می کنم و اشکی می شوم. شلوغ می کنم و آرزو می کنم. شادی می کنم و دل می کنم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 22:29  توسط آناهیتا  | 


باران به انگشتانم می خورد و جریان هوای گرم بخاری از پشتم رد می شود. می دانم از وقایع خانه حذف خواهم شد. اخبار ارسالی به من از فیلتر غم عبور خواهند کرد. دیگر من نخواهم بود که به بقیه دلداری های کوچک بدهم. این اتاق که در آن روزی پوستر چسباندم و نقاشی کردم و درس خواندم و شیطنت کردم و موفق بودم، جای دیگری است. هیچ هوایی بوی هوای اینجا را ندارد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 19:32  توسط آناهیتا  | 

 

من، بهت زده، می اندیشم که زندگی چیز پیچیده ای است. حرف های خودم و دیگری قاطی است. که آیا تمام این مدت اینجوری بوده است؟ که ما دو نفر یک روده راست در شکممان پیدا می­شود آیا؟ ما که خودمان و همدیگر را خوب می­دانیم؟ که من واقعاً می­توانستم خودم را در لباس پرستاری در حال کمک به جنگ زدگان آفریقا در کنار او که نه، مشابه او، ببینم؟ او که آن همه دور و بد اخلاق و بی اعتنا و شاعر دیگری بود؟ که آیا من این قابلیت را داشته ­ام واقعاً؟ که او این قابلیت را داشته است که حسادت من را پایان دهد؟ میل شیرین تصاحب مرا در بر گرفته است. هیچ روده ­ی راستی نیست اینجا، گویا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 23:2  توسط آناهیتا  | 

پنج­شنبه

- هم سفری شادی نصیبم شده است. ساعت 3 صبح تنها به خاطر گفتن اینکه "این سی ­دی مال آن کتاب است که پسره فکر می­کند همسایه­اش یک سگ کشته؟"، یک فیلم کامل را با جزئیات تمام در این حد که وقتی مرد با میله به زن حمله می­کرد، میله چطوری از پهلوی زن رد شد برایم تعریف کرد و من از لحظه اول فکر می­کردم الان است که پی ببرم چرا دارد تعریف می­کند، اما متأسفانه تنها در آخر فیلم مشخص می­شود که کسی در فیلم سگ همسایه ­اش را کشته و من لعنت می­فرستم بر خود برای گفتن آن جمله.

- دیشب ما را به First Class Lounge راه ندادند و ما روی صندلی­ها دراز کشیدیم و لحظه به لحظه از سرما مورمورمان شد و پنج صبح به لانج جان رفتیم که صبحانه خوردیم.

زن شادی جلوی من نشسته که کمی شیرین می­زند و به هرکسی وارد می­شود هِلوهای بلند شادی می­گوید. من فکر می­کنم دارم از این لحظه لذت می­برم، بدون اینکه به فکر هدف نهایی سفر باشم.

 

جمعه

ابرهای آسمان، کوهستان یخ­زده ­­اند. کوه، نه! نرم و کپه کپه. جنگلی پر از درخت که برف رویش نشسته است. قلعه ­ای گرد و لطیف که می­چرخد و محو می­شود. رویم را که دوباره برمی­گردانم همه شیشه آب است و آب براق است و من شعف ­زده می­شوم. دلم می­خواهد عشقی کنارم بود که دستش را فشار می­دادم.

 

شنبه

امشب خجالت زده رقصیدیم و دستهایمان یخ کرده بود. من یکی از دست یخی­ها را مثل نان بربری ترک دوچرخه ­ام نشاندم و به سلامت تا در هتل رساندم و در راه شادمان بودم که چنین صحنه­ای خلق کرده ­ام.

 

یکشنبه

اینجا گارسن ­های شنگولی دارد. البته جرج مایکل خواننده صحیحی نیست، اما لِیدی خانوم را کامل بلد نبودم. هیچ چیز جز پررویی مرا وادار به خواندن نکرد. الان که فیلمش را دیدم دریافتم گند عظیمی زدم. اما مستر گارسن گفت خوب بودم. حالا من ماندم و تجربه جدید آوازخوانی! بالاخره دختر کو ندارد نشان از پدر! در عوض کارت تخفیفی گرفتم که از قیافه ­اش هویداست الکی است. هرچه به این مهربان گارسن گفتم فردا official appointmentای دارم بس مهم، ننیوشید و ژله گذاشت و من طبق معمول اغفال شدم.

 

دوشنبه

سحرگاه مستر جرج ما را به سفارت برد و ما طلوع خورشید را با هرّ و کر نظاره کردیم و شادمانه رسیدیم و نفر آخر شدیم.

 

سه ­شنبه

- شادم. هرچه باشد آدم هیجان زده و مور مور می­شود. شیطنتش گل می­کند. حس خوبی است. حالم را عوض می­کند.

- گویا همه بسیار جذب این کلوب رقص شده بودند. من را اما هِوی بودن قضیه جذب کرد. نوشته ­های پشت در دستشویی با رژ، جای سیگارها روی ظرف مایع دستشویی. گویی ویروس­های HIV و هپاتیت سرخوشانه به من چشمک می­زدند.

 

چهارشنبه

من نمی­دانستم امواج چقدر بزرگ می­شوند وسط دریا و چقدر لذت­بخش است پاشیدن آب دریا روی پا و چقدر لیزناک است sms زدن به باب در این احوال. Happy Cruise چیز بدی است. به مار غاشیه می­ماند. دریازدگی بد دردی است، حتی اگر اسکوروی نداشته باشی و من در این خلال توانایی­های احساسی خودم را آزمایش می­کنم و محک می­زنم.

 

پنج­شنبه

- نتیجه آن همه تلاش و نگرانی و چشم به مانیتور ساییدن و گریه شده است یک برچسب چسبیده به پاسپورتم. نگاهش می­کنم. دقیق و طولانی. به گونه ­هایم می­کشم و روی صورتم می­گذارمش. خوشحالم!

- روی یک تابلوی سوغاتی نوشته است: !Every kick in the ass is a step forward

 

جمعه

- جسارت کردم و اولین نفر سوار پاراشوت شدم. عظمت ترسناکی دارد وقتی همه زیر پایت دریا است. شانه لرزاندیم و پارمیدا خواندیم.

- حرص زدن بد کاری است. بار دوم شاد و خرم و قدح باده به دست به قایق نزدیک شدیم و اصابت کردیم و در آب افتادیم. هیچ چیز در ذهنم نبود جز اینکه کسی نجاتم دهد. خیس و ترسیده از آب بیرونم کشاند برادر عزیز. لرزیدیم و ترسیدیم. آقای کیریا یا کیریو به ما فهماند که در ورزش ضمانتی وجود ندارد و ما از او تشکر کردیم که به ما تجربه در آب 40 متری بودن را اعطا کرد!

- شوماخر راننده خوبی است. سرخوشی به من غلبه کرده و هیچ استرس ندارم.

- در هواپیما ساق پایم گلابی شده است. شلوغ می­کنیم و شانه می­لرزانیم.

- به مشهد نزدیک می­شویم. اندکی غم به دلم نشسته. می­خواهم هیچ کدامشان از من دور نشوند.

 

می­فهمم دوای بسیاری از دردها تودهنی نیست، سفر است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:53  توسط آناهیتا  |