کاش خشن تر می شد ظاهرم، همانطور که باطنم است. این یک خاصیت من است. و خاصیت دومم احتمالاً این است که تلاش هایم برای فهماندن حرف هایم با سکوت مواجه می شود؛ که این خاصیتِ دردناک تری است.
من، بهت زده، می اندیشم که زندگی چیز پیچیده ای است. حرف های خودم و دیگری قاطی است. که آیا تمام این مدت اینجوری بوده است؟ که ما دو نفر یک روده راست در شکممان پیدا میشود آیا؟ ما که خودمان و همدیگر را خوب میدانیم؟ که من واقعاً میتوانستم خودم را در لباس پرستاری در حال کمک به جنگ زدگان آفریقا در کنار او که نه، مشابه او، ببینم؟ او که آن همه دور و بد اخلاق و بی اعتنا و شاعر دیگری بود؟ که آیا من این قابلیت را داشته ام واقعاً؟ که او این قابلیت را داشته است که حسادت من را پایان دهد؟ میل شیرین تصاحب مرا در بر گرفته است. هیچ روده ی راستی نیست اینجا، گویا.
پنجشنبه
- هم سفری شادی نصیبم شده است. ساعت 3 صبح تنها به خاطر گفتن اینکه "این سی دی مال آن کتاب است که پسره فکر میکند همسایهاش یک سگ کشته؟"، یک فیلم کامل را با جزئیات تمام در این حد که وقتی مرد با میله به زن حمله میکرد، میله چطوری از پهلوی زن رد شد برایم تعریف کرد و من از لحظه اول فکر میکردم الان است که پی ببرم چرا دارد تعریف میکند، اما متأسفانه تنها در آخر فیلم مشخص میشود که کسی در فیلم سگ همسایه اش را کشته و من لعنت میفرستم بر خود برای گفتن آن جمله.
- دیشب ما را به First Class Lounge راه ندادند و ما روی صندلیها دراز کشیدیم و لحظه به لحظه از سرما مورمورمان شد و پنج صبح به لانج جان رفتیم که صبحانه خوردیم.
زن شادی جلوی من نشسته که کمی شیرین میزند و به هرکسی وارد میشود هِلوهای بلند شادی میگوید. من فکر میکنم دارم از این لحظه لذت میبرم، بدون اینکه به فکر هدف نهایی سفر باشم.
جمعه
ابرهای آسمان، کوهستان یخزده اند. کوه، نه! نرم و کپه کپه. جنگلی پر از درخت که برف رویش نشسته است. قلعه ای گرد و لطیف که میچرخد و محو میشود. رویم را که دوباره برمیگردانم همه شیشه آب است و آب براق است و من شعف زده میشوم. دلم میخواهد عشقی کنارم بود که دستش را فشار میدادم.
شنبه
امشب خجالت زده رقصیدیم و دستهایمان یخ کرده بود. من یکی از دست یخیها را مثل نان بربری ترک دوچرخه ام نشاندم و به سلامت تا در هتل رساندم و در راه شادمان بودم که چنین صحنهای خلق کرده ام.
یکشنبه
اینجا گارسن های شنگولی دارد. البته جرج مایکل خواننده صحیحی نیست، اما لِیدی خانوم را کامل بلد نبودم. هیچ چیز جز پررویی مرا وادار به خواندن نکرد. الان که فیلمش را دیدم دریافتم گند عظیمی زدم. اما مستر گارسن گفت خوب بودم. حالا من ماندم و تجربه جدید آوازخوانی! بالاخره دختر کو ندارد نشان از پدر! در عوض کارت تخفیفی گرفتم که از قیافه اش هویداست الکی است. هرچه به این مهربان گارسن گفتم فردا official appointmentای دارم بس مهم، ننیوشید و ژله گذاشت و من طبق معمول اغفال شدم.
دوشنبه
سحرگاه مستر جرج ما را به سفارت برد و ما طلوع خورشید را با هرّ و کر نظاره کردیم و شادمانه رسیدیم و نفر آخر شدیم.
سه شنبه
- شادم. هرچه باشد آدم هیجان زده و مور مور میشود. شیطنتش گل میکند. حس خوبی است. حالم را عوض میکند.
- گویا همه بسیار جذب این کلوب رقص شده بودند. من را اما هِوی بودن قضیه جذب کرد. نوشته های پشت در دستشویی با رژ، جای سیگارها روی ظرف مایع دستشویی. گویی ویروسهای HIV و هپاتیت سرخوشانه به من چشمک میزدند.
چهارشنبه
من نمیدانستم امواج چقدر بزرگ میشوند وسط دریا و چقدر لذتبخش است پاشیدن آب دریا روی پا و چقدر لیزناک است sms زدن به باب در این احوال. Happy Cruise چیز بدی است. به مار غاشیه میماند. دریازدگی بد دردی است، حتی اگر اسکوروی نداشته باشی و من در این خلال تواناییهای احساسی خودم را آزمایش میکنم و محک میزنم.
پنجشنبه
- نتیجه آن همه تلاش و نگرانی و چشم به مانیتور ساییدن و گریه شده است یک برچسب چسبیده به پاسپورتم. نگاهش میکنم. دقیق و طولانی. به گونه هایم میکشم و روی صورتم میگذارمش. خوشحالم!
- روی یک تابلوی سوغاتی نوشته است: !Every kick in the ass is a step forward
جمعه
- جسارت کردم و اولین نفر سوار پاراشوت شدم. عظمت ترسناکی دارد وقتی همه زیر پایت دریا است. شانه لرزاندیم و پارمیدا خواندیم.
- حرص زدن بد کاری است. بار دوم شاد و خرم و قدح باده به دست به قایق نزدیک شدیم و اصابت کردیم و در آب افتادیم. هیچ چیز در ذهنم نبود جز اینکه کسی نجاتم دهد. خیس و ترسیده از آب بیرونم کشاند برادر عزیز. لرزیدیم و ترسیدیم. آقای کیریا یا کیریو به ما فهماند که در ورزش ضمانتی وجود ندارد و ما از او تشکر کردیم که به ما تجربه در آب 40 متری بودن را اعطا کرد!
- شوماخر راننده خوبی است. سرخوشی به من غلبه کرده و هیچ استرس ندارم.
- در هواپیما ساق پایم گلابی شده است. شلوغ میکنیم و شانه میلرزانیم.
- به مشهد نزدیک میشویم. اندکی غم به دلم نشسته. میخواهم هیچ کدامشان از من دور نشوند.
میفهمم دوای بسیاری از دردها تودهنی نیست، سفر است.