تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال

بغلم کن خدا...چه باشی چه نباشی...


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 0:28  توسط آناهیتا 

 

معمولاً آدم ها باید خاکستری باشند. فقط هر چی من نگاه می کنم همه قهوه ای هستیم. در طیف های مختلف.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 13:43  توسط آناهیتا  | 


امروز عید فطر است ، یک ماه پر از ریا تموم شده و مردم  از شادی در مصلی ماتحت هایشان را هوا داده اند.

شبکه 5 جشن اولین روزه دختربچه های نه ساله را نشان می دهد و مجید اخشابی می خواند:

یه سیب می خوام، جهیزیه اش زلف کمند
مکنتش دامن پاک...

سیب گندیده نمی خوام، ده نمی خوام صد نمی خوام
جماعت یه دونه می خوام،
اما سیب بد نمی خوام

سیب گندیده نمی خوام

آخی، حیوان کپک زده با اعتماد به نفس از فرط متانت و قناعت داد می زنه: جماعت یه دونه می خوام... صد تا نمی خوام... طفلک حتی جهیزیه ام نمی خواد

روزی نفرت همین دختر بچه ها را نیز بر خواهی انگیخت...



+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 15:14  توسط آناهیتا  | 


خانم توماسیان عجوزه ای است نیمه- ایرانی، نیمه قبرسی، با موها و البسه ای آراسته. او در ساعات 10 تا 12 صبح به یک کفتار تبدیل می شود و دیوانه وار در سلولی که روزی سونای یک استخر خانگی بوده است، با چند کفتار دیگر می چرخد و کف از دهانش می ریزد.
کفتار توماسیان روسری سرش نمی کند، البته نه به این علت که حجاب بر حیوانات واجب نیست- بلکه زیرا در سفارت کار می کند. بر کفتار مبرهن است که چون احتمالاً چند جفتی از کروموزوم هایش ریشه ایرانی ندارند و می تواند مانتو نباشد ابهت خاصی دارد. سفارت هم فاخر است که حیوانی چنین جدی و کاردان استخدام کرده است. او ترس در دل دانشجوها می اندازد، کفتار یک تروریست است.


*

من در یک شب بارانی جلوی در سفارت - که خانه لاشخور هم در آن است- کشیک دادم و منتظر شدم تا کفتار از خانه اش بیرون آمد. او را در یک گونی انداختم و سوار ماشین کردم و به سه راه افسریه بردم. یک چادر عربی کش دار سرش کردم و روسری ای را به شیوه لبنانی زیر گوشش گره زدم. او را 2 شب در کوچه ول نمودم تا توحشی را که از ما انتظار دارد تجربه کند و حقوقی که به خاطر سختی کار در ایران میگیرد حلالش باشد.



+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 23:49  توسط آناهیتا  | 


دختر از زندگی نکبت خود خسته شده و تصمیم می گیرد به جایی برود که فضولیت و ایرادگیری کار عمده خلق نباشد. لذا در اولین فرصت به کشور مدرنی می رود. کم کم در می یابد که وقت آزادش را در گوگل به جستجوی جغرافیای ایران پرداخته و دارد عاشق پسر افغانی محله می شود:

1- دختر اسیر نوستالژی، به ایران بر می گردد. ازدواج خوبی کرده ،pmc تماشا می کند و در مواقعی که فشارهای اقتصادی، فرهنگی، سیاسی و ورزشی زیاد شده یا دچار بحران عدم پیشرفت و پایمال کردن شانس موفقیتش می شود صبر پیشه می کند.

2- دختر سرگردان زندگی را  در غربت به همین منوال می گذراند و یک روز در حالی که در خیابان قدم می زند، ماشین خاکبردار به کشتی پرنده کوهستان پارک شادی تبدیل می شود و او می دود تا سوارش شود و می میرد- وحشتزده!

3- دختر فکر می کند که خوبی یک کشور با شادی هایی که در آن داشته و بدی آن با ظلم هایی که در حقش شده تعریف می شود. بنابراین، مثل بچه آدم در باغچه اش کرم خاکی پرورش می دهد و ماشینش را می فروشد و دوچرخه می خرد و به کلاس دف می رود.


+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 22:59  توسط آناهیتا  | 


آیا عشق واقعی خود را گم کرده اید؟؟... کافی است موارد زیر را در رابطه تان جستجو کنید تا میزان عمق عشقتان را دریابید.


1- در یک رابطه عمیق عاشقانه هر دو طرف رشته هایی ادبی-هنری دارند.

2- عشقشان بر سر مباحثه بر آثار کیشلوفسکی، داستایوفسکی، بوکوفسکی یا لااقل مایاکفسکی آغاز شده است.

3- در کافه هم را می بینند، قهوه فرانسوی سفارش می دهند، اما یکی از آن ها آنقدر درگیری ذهنی
با نوآوری گوگول در ادبیات روس دارد که به آن لب نمی زند.


4- حواس آنها مدام به مسائل ریز، مثل چروک های متعدد آستر یک کلاه سبز رنگ پرت است. زیرا آن ها خیلی دقیقند.

5- نقش سیگار در مه آلود و هنری کردن فضای این نوع رابطه غیر قابل چشم پوشی است.

6- به نظر طرفین، رفتار تمامی اساتید، دوستان، آشنایان و بالاخص خانواده هایشان اعصابشان را به هم می ریزد. آن ها در جزیره تنهایی دهشتناک خود هم را یافته اند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 21:19  توسط آناهیتا  |