دارم میمیرم، دراز كشیدم و دهنم بازه و نفس عمیق میكشم، و توی آخرین نفس با بازدمم یه قطار میآد بیرون و میره به سمت بالا.. یه قطار پر از خونواده...عشقهای كوچك دبیرستانی، مصائب دانشگاهی..رقص های خوابگاهی...دعواها..کوه ها...خواب ها...هم خواب ها...شاید برج ایفل..بوس زیر نم نم نیاگارا...
یك انگشتم را در شكلات، یكی دیگر را در بستنی فرو كنم و یكجا بذارم رو زبونم، وسط یك عالمه پر دراز بكشم و دست هامو باز كنم، هوا پر شیر باشه و عطر گل های یاس سر كوچه مون با شادی 6 صبح های یكشنبه و سه شنبه قاطی بشه، تو همهی این ها رو یه جا به من میدی وقتی گوشی رو بر می داری و با صدای خودت، كه صدای خودمه، از كیلومترها دورتر می گی سلام....