تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال


دارم می‌میرم، دراز كشیدم و دهنم بازه و نفس عمیق می‌كشم، و توی آخرین نفس با بازدمم یه قطار می‌آد بیرون و می‌ره به سمت بالا.. یه قطار پر از خونواده...عشق‌های كوچك دبیرستانی، مصائب دانشگاهی..رقص های خوابگاهی...دعواها..کوه ها...خواب ها...هم خواب ها...شاید برج ایفل..بوس زیر نم نم نیاگارا...



+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:8  توسط آناهیتا  | 


یك انگشتم را در شكلات، یكی دیگر را در بستنی فرو كنم و یكجا بذارم رو زبونم، وسط یك عالمه پر دراز بكشم و ‌دست هامو باز كنم، هوا پر شیر باشه و عطر گل های یاس سر كوچه مون با شادی 6 صبح های یكشنبه و سه شنبه قاطی بشه، تو همه‌ی این ها رو یه جا به من می‌دی وقتی گوشی رو بر می داری و با صدای خودت، كه صدای خودمه، از كیلومترها دورتر می گی سلام....


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 11:39  توسط آناهیتا