تبليغاتX
سفر و درخت پرتقال

سفر و درخت پرتقال


باد می آید.

باد تخمی می آید.

من در باد تخمی به خانه می روم.

باد دارد چشم هایم را سوراخ می کند. 

تخم های باد در شکمم تند تند باز می شوند.

شکمم پر از گل می شود.

امروز اجازه ام را گرفتم.

تابستان به خانه می روم.

گل ها تا قلبم بالا می آیند.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389ساعت 18:1  توسط آناهیتا  | 


دلم برای درخت های عظیم، بوی سنگین هوا، سردی سوییت بِی، دمپایی های همیشه خیس از بارانِ جمع شده در خیابان، خرید با کیانا و بوی ماشینش، چسبناکی پوست، مشغول بودن فکر به راضیه خانم و فال ها و لوبیا پلوهایش، دیدن آلفردوها و آن، و هزاران چیز دیگر از یک سالی که در تمپا گذشت تنگ شده.. یاد آن روزها با آرامش در سرم می پیچد و لبخند به لبم می نشاند.. هیچ فکر نمی کردم نیمه خانه ی دومی پیدا کنم...


جمعه می روم و همه شان را باز بو می کنم.


 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 17:17  توسط آناهیتا  | 


همه چی رو به راه است. من  ناهار خوران در کتابخانه درس می خوانم. کسی کاری به کارم ندارد. سقف کتابخانه بلند و قشنگ است، با گل های پیچ در پیچ و انگور و موج های خامه ای. 

زانوهایم را بالا می آورم و به لبه ی میز فشار می دهم. بچه ها آرام کتاب به دست راه می روند. دان مک لین گوش می دهم. وقت می کشم. همه چی عالی است. مغز من اما سنگین است. پُر و سنگین. فرمانش تند می چرخد. فکر می کنم عجیب نیست که آدم یک حالی می شود که خودش نمی فهمد چرا؟ می شود؟ مگر اول و آخر حالم خودم نیستم؟ رفتن به وایلد فلاور راه حل ضعیفی است وقتی چاره باید یک جایی همین نزدیکی باشد. عجیب است.

شاید "خودشناسی" همین است، ها؟ بسیار عجیب است.


+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اردیبهشت 1389ساعت 14:35  توسط آناهیتا  | 

Ode to bread

Bread, 
you rise
from flour, 
water
and fire.
Dense or light,
flattened or round,
you duplicate
the mother's
rounded womb,
and earth's
twice-yearly
swelling.
How simple
you are, bread,
and how profound!
.
.
there's the joining of seed
and fire,
and you're growing, growing
all at once
like
hips, mouths, breasts,
mounds of earth,
or people's lives.
.
.
O bread familiar to every mouth,
we will not kneel before you:
men
do no
implore
unclear gods
or obscure angels
.
.
bread for every mouth, 
for every person,
our daily bread. 
.
.
And we will also share with one another
whatever has
the shape and the flavor of bread:
the earth itself,
beauty
and love--
all
taste like bread
and have its shape,
the germination of wheat.
.
.
We will divide the entire earth among ourselves
so that you may germinate,
and the earth will go forward
with us:
water, fire, and mankind
fighting at our side.

Then 
life itself
will have the shape of bread,
deep and simple, 
immeasurable and pure.
.
.
she wears bread on her shoulders instead.
Courageously she soars,
setting the world free,
like a baker
born aloft on the wind.

               -Pablo Neruda

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم دی 1388ساعت 20:59  توسط آناهیتا  | 


پارسال همچین شبی وارد واشنگتن شدم. آنقدر هیجان و استرس داشتم که بدون هیچ تحلیلی منتظر آینده بودم. یادم می آید تا شاتل هتل برسد، سوزِ هوا پهلویم را سوراخ کرد و تمام شب درد می کرد. دیدی نسبت به کارهای همسفری ام، که  در تخت کناری خوابیده بود نداشتم و بعدها هم پیدا نکردم. روزها و هفته های اول به مقاومت های من در مقابلِ همه چیز گذشت. تحمل این همه آدم جدید را نداشتم، فکر کنم عکس کارت دانشجوییم با موهای هوا رفته، دو گودی زیر چشم و لپ های آویزان به حد کافی گویا هست؛ در عین حال می خواستم همه چیز را کنترل کنم، هرچند کنترلی روی خودم هم نداشتم. روزها و هفته های بعد به کشمکش گذشت و مقابله، و اشک های زیر دوش. نمی دانم جایی گفته بودم یا نه که انگار هیچ فکری برای خودم نداشتم و هی باید فکر می کردم مامان چه می گفت در چنین حالتی. غریبی برای من حالت عجیبی بود که هیچ چیز مثلش نبود. روزی داستانی در مورد مهاجرت می نویسم. سفر همیشه برایم معنا داشته، اما غربت عجیب تر از آن بود که بتوانم توصیفش کنم. شاید روزی فهمیدم من چرا چنان حالی بودم.

 هشت ماهی طول کشید تا خودم را جمع و جور کنم. آن قدر در حمام و قبل خواب و سر صبح، از در خانه تا ایستگاه با خودم حرف زدم و سفر رفتم و آدم های خوب دیدم که خوب شدم. خیلی ساده خوب شدم.

امشب باز به فکر رفتنم. فکر وسایل خریدن و روابط اجتماعی جدیدم. دارم دو هفته ی دیگر به شهری دیگر می روم و خوشحالم. برایش زحمت کشیدم آخر. دلم غنج می رود برای خانه جدبدم و دکور کردنش. همین طور برای اینکه رالفز مرا به آن آزمابشگاهِ قدیمیِ کرم رنگش ببرد و میزم را نشان دهد. به جایی می روم که به دلم است. این یک سال هیچ آسان نبود، اما قرار هم نبود آسان باشد. ارزشمند بودند چیزهایی که یاد گرفتم: که چگونه نه بگویم، دوست یعنی چه، اثرهای واقعاً پروانه ای حرف ها، ارزشمند بودن تغییر، و زندگی با خودم. 


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 1:36  توسط آناهیتا  | 

امروز ریده ام باز در روابط انسانی ام.


+ نوشته شده در  شنبه سی ام آبان 1388ساعت 22:18  توسط آناهیتا  | 


فکر کنم يکشنبه شب هايم مثل جمعه شب های ايران شده است، البته من چنان هم جمعه شب ها غم برم نمی داشت، يعنی نسبت به مقدار عرف غمی که معروف بود برای جمعه ها غروب. به هر حال امشب کمی غم دارم. خوب بودم ها از صبح، يک هو بد شدم. گفتم يا نه که از فرط متغير بودن حالم و هيجان های زودگذر به اين صرافت افتادم که شايد بای پولار باشم، يک تست دادم که نبودم. پس اين عدم تعادل چي هست؟ نه اينکه ناراضی باشم ها، نه. اتفاقاً ته دلم برای تغيير می رود، اما گاهی موقع ها هم مثل الان بدون هيچ دليل منطقی غمين می شوم و هيچ کار جز کليک های بی هدف نمی کنم. دليل غير منطقی البته زياد هست هر چند. چه می دانم، شايد هم تست اش خراب بوده، فاسد بوده.


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 20:42  توسط آناهیتا  |