فکر کنم يکشنبه شب هايم مثل جمعه شب های ايران شده است، البته من چنان هم جمعه شب ها غم برم نمی داشت، يعنی نسبت به مقدار عرف غمی که معروف بود برای جمعه ها غروب. به هر حال امشب کمی غم دارم. خوب بودم ها از صبح، يک هو بد شدم. گفتم يا نه که از فرط متغير بودن حالم و هيجان های زودگذر به اين صرافت افتادم که شايد بای پولار باشم، يک تست دادم که نبودم. پس اين عدم تعادل چي هست؟ نه اينکه ناراضی باشم ها، نه. اتفاقاً ته دلم برای تغيير می رود، اما گاهی موقع ها هم مثل الان بدون هيچ دليل منطقی غمين می شوم و هيچ کار جز کليک های بی هدف نمی کنم. دليل غير منطقی البته زياد هست هر چند. چه می دانم، شايد هم تست اش خراب بوده، فاسد بوده.
امروز از آن روزهایی است که هیچ چیز جالبی برای گفتن ندارم، اما این نوشته صادقانه است و برای خودم می ماند. از چیزهایی که مال خودم است و برای خودم است خوشم می آید. مثل عقیده هایی که وقتی ردشان را دنبال می کنم به نظرات خاله یا لیلا یا نیما برنمی گردد. امروز کمی تب دارم گویا، اما حالم خوب است. دارم ریاضیات پایه را دوره می کنم. تابع زوج و فرد و این جور چیزها که تو دبیرستان خواندیم، هیچ وقتم که به دردم نخورد، آن احساس نحسِ "همانم که بلد بودم یادم رفته" را از بین می برد. از این کتاب به آن کتاب و از آن جا به فیس بوک پریدم، سعی کردم وقتم تلف نشود. کمی به لباس هالوینِ هفته بعد فکر کردم که چه طور می تواند مفتی باشد. یک لحظه خیلی بد دلم برای زن های خانه تنگ شد که آهنگ را عوض کردم. منتظر شدم یکی در جی تاک پیغام بدهد که نداد. به این هم فکر کردم که من هیچ بلوغ و ثبات احساسی درست درمانی ندارم، اما مهم نیست، یک روز پیدا می کنم. انشالا. بقیه فکرهایم پراکنده بودند.
در آفیس نشسته ام و منتظر یانگ ام که برویم کت هایمان را بدهیم خشک شویی. هنوز حال و هوای سفر از سرم کامل نپریده، هی این انگشتر گشادی را که از مکزیکی ها خریدم در دستم می چرخانم و فکر می کنم. فکر می کنم به تمام کسانی که زمانی مقاله هایشان را هم نمی شد دانلود کرد و حالا با هم هم کلام شده ایم. به شبیر احمد، به رالفز، به دکتر جعفری که چه قدر خوب بودند. به چاندرا که با هم ناهار خوردیم. به خروفه، که اینقدر با من مهربان بود که من در گیجیِ خداحافظی بغلش کردم. چه کنم که برخی ثانیه ها به شدت اسکل می شوم.
فکر می کنم به موقعیت ها، به اینکه این آدم ها و خیابان ها که چند وقت قبل در ایران اینقدر دور بودند را می شود حس کرد. آمریکا سرزمین فرصت هاست و این درست است. این استادهای غریبه چنان به تواناییهایت اطمینان دارند که خودت شک می کنی. می بینی راه چقدر برایت باز است. می بینی که واقعی است این که هر جور بخواهی می توانی بشوی. درس بخوانی یا نخوانی، فعالیت اجتماعی بکنی یا نکنی، گیاهخوار باشی یا نه... کسی نیست که ها بگوید یا نه. بگوید هم من به هیچ جایم نمی گیرم، آن هایی که عزیزترینند که نیستند، بگذار دنیا را آب ببرد.
به ایران فکر می کنم که آن قدر گیرهای ذهنی زیاد بود، که همه مانع بودند، دانشگاه، خوابگاه، بستنی خوزستان جلوی عصر جدید. اینقدر مخالف و قاضی داشتی که عقل و گهت رسماً قاطی می شد. سر در گم هم که حتی نمی شدی، همه انرژی ذهنی ات هدر می شد. اینجا به قول جمیسون، بیست و پنج ساله ای و دنیا زیر پایت است. هندی هایی مثل چاندرا، چینی هایی مثل بو و آمریکایی هایی مثل خروفه جور احمق هایش را به نحو احسنت می کشند. هر کدام یک سکوی پرتاب ذهنی اند، افق هایت را می شکافند. این هفته ام با چنین استادهایی گذشت.
حال من خوب است. اینجا همه چی هست، آیناز نیست...اخم هایش که از در می آید تو در دلم می پیچد گاهی...در خواب وبیداری، صدای پای خاله می شنوم که آمده سر بزند. میشل است که تازه رسیده....چه کنم که باید قوی بود.
هرچند به احتیاط، هیجان، ترس و تردید گذشت و تحفه نبود، اما نمی شود گذاشت آن همه لحظه ی ناب، که شب ها قبل خوابم مثل دانه های مروارید در تمام ذهن و تنم می غلطتند هدر شوند. باید مراقب لحظه ها باشم. من و نیما چند ماهی هست که هی چت می کنیم و هی با هیجان به این نتیجه می رسیم: ما کم فروشی نمی کنیم.
فرامرز، کیانا، آلفردوی 1، آلفردوی 2 و جمیسون متشکرم. در این روزهای پر فکر و پر دل سنگینی که هر لحظه اش باید به دنبال برای امید به ادامه ی روز بگردم، هر کدام از شما یک جور غمی از این دل برداشتید. گاوهای دلتان پر شیر.
- فرامرز: فرامرز در سوپر مارکت ته پاساژ سوپر استاپ چهارراه ولیعصر کار می کند و کمی شیرین مغز است، یعنی موقع حساب کتاب دیگر طاقتش تمام می شود. در بدو ورود مغازه بالای سر مشتری عکس بزرگی از فرامرز هست که دارد نگاهی مشکوک به شما می اندازد؛ که خیلی ناز است و خاطره اش موقع ظرف شستن هی یادم می آید.
- کیانا: این هفته که مشکلات شخصی خفه ام کرد و از خودم و همه چی نفرت زده شدم، کیانا از خودش گفت و باعث شد که من خودم را جمع کنم. آدم های مبارز را دوست دارم، کیانا یکی از آن هاست. این را هم بگویم که همچین هم آدم خوبی نیست، هی خواست در خلال مهربانی مرا قلیونی کند، که خوب در این زمینه ها دلیلی نمی بینم مقاومت کنم.
- آلفردوی 1: آلفردوی 1 کاری نکرد، فقط به من گفت که اگر او را به ناهار دعوت کنم، رتبه ام در نظرش بالا می رود. که خوب او با مفهوم مشهدی هیچ آشنا نیست. در این وسط من فکر می کنم که این ها واقعاً آیا هیچ وقت موهای زائدشان را نمی زنند که بهشان نگویند گِی؟ می شود آیا؟
- آلفردوی 2: آلفردوی 2 آدم قوی بوده است. او بعد اینجا آمدن مثل من غمگین شده بوده. خیلی غمگین. که به کلمبیا برگشته و بستری شده. اما حالا خیلی خوب است. او به من فوت های مبارزه با غمگینی را یاد می دهد. اینکه هیچ وقت نباید به آمدنم شک کنم.
- جمیسون: کاش جمیسون خودش بداند چه معجزه ای است. شاید هم می داند. من جمیسون را در استراحت بعد کنکور 81 در اتاق چت پیدا کردم. او متولد فیلادلفیا است و بسیار آزادمرد است. آن موقع که همه در چت پیک و میک می خواستند او نخواست. در تمام این سال ها محترم بود و موقع زلزله بم نگران شده بود. تهران که آمده بودم، آدم هایی دور و برم بودند بعضاً عوضی. هیچ نمی شد روابطم را هندل کنم. در تمام آن سال های 19 و 20 سالگی جمیسون با همان ایمیل های هر از چند گاهیش روزم را عوض می کرد. کلمه هایش جادوست. آنتن هایش خوب کار می کند. او بود که SOP من را تصحیح کرد و می خواست برای ویزای پسر عمویم به واشنگتن نامه بنویسد. حالا جمیسون چند کلمه ای فارسی بلد است. گوگوش و مهرشاد را می شناسد و آهنگ هایش را برای مادرش می گذارد. دیروز جمیسون به من ایمیل زده بود. نوشته بود که ناراحتی هایم ناشی از قدرتم است و گفته بود که دوست واقعی من است. که خودم می دانستم. تحسینم کرده بود که جرأت کردم آمدم و تطبیق پیدا کردم. در فیس بوک گشتمش آمد: جمیسون ملی، کسی که حرف هایش برای یک عمر کافی است. شاگردهایش درست کرده بودند. جمیسون هر کسی نیست. عمرش دراز.